تبليغاتX
آرزومه...
یه اتفاقایی افتاد که نشد این فصل بشه فصل اول/ ولی خب هر چی بود تموم شد.

ولی باز دو دلم از گذشته ها بنویسم یا نه/نمی دونم اصلا اینجا بنویسم یا توو دفتری که دیگه

 پیشه خودمه

راستش دلم نمیاد توو این وب چیزی ننویسم. حیف به خدا بعد از سه سال...

 

دارم به اینده فکر می کنم سه ماه پیش با خودم گفتم تا ۷و۸ سال شایدم ۱۰ سال خودمم و

خودم تنهای تنهاااا  اخه قبل از  اون موقع به ۳و۴ سال بعدش فکر می کردم فکر می کردم توو ۳و۴ سال

بعد باید یه خبرایی بشه ولی الان دیگه نه فکر کنم همون ۷و۸ سال... ولش کن اصلا

خیلی ارزوها داشتم که نشد اسمشم روشه دیگه ارزوو ...اااا پسر ببین دلت چیکار کرد باهات!

پس قضیه فالا چی میشه.. این حسی که داشتم.. این دلم که بهم یه چیزایی می گفت

حتما اشتباه کردم

 ولی اخه چرا؟             چی باید بگم

هی می خوام زود بخوابم نمیشه

حرف زیاده/ فکر زیاده/   توو درست و غلطش موندم                    ...

دوست داشتم یه شعری بگم الان ولی حسش نیست

 

یه بیت تکراری اومد /یکی دیگه می گیرم

 

 

چقدر قشنگه:

نماز شام غریبان چو گریه اغازم        به مویه های غریبانه قصه پردازم

بیاد یار و دیار انچنان بگریم زار        که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب        مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

خدای را مددی ای رفیق ره تا من        به کوی میکده دیگر علم بر افرازم

خرد ز پیری من کی حساب بر گیرد        که باز با صنمی طفل عشق میبازم

بجز صبا و شمالم نمیشناسد کس        عزیز من که بجز باد نیست دمسازم

هوای منزل یار اب زندگانی ماست        صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم

سر شکم امد و عیبم بگفت روی بروی        شکایت از که کنم خانگی ست غمازم

 

الحق که حافظ برازنده توست...

+ نوشته شده توسط حسام در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 3:23 |
شاید این فصل باید همون فصل اول بود ولی یه اتفاق فصل اول درست کرد که این فصل هم عوض شد.

امروز روز خوبی نبود همش اعصابم خوورد بود( چشمام همش خیس می شد).

 

حیف شد که نشد  راستش من خواستم ولی نشد نمی گم نخواست یا نذاشت میگم نشد

قرار بود امروز(۳ سه شنبه) روز قشنگی بشه ولی نشد یعنی می خواستم قشنگش کنم ولی نشد

 این چند روز خیلی قشنگن منم می خواستم قشنگترش کنم ولی نشد

نمی دونم روزه دیگه ای هم میشه...

ناراحتم  دلخورم 

نمی دونم چی بگم    دلم خیلی پره ه ه ه ... حرفم به کی بگم؟

هیچ وقت گله نکردم یا خیلی کم ولی الان گله دارم...  توو چه فکرایی بودم واسه امروز

 

+ نوشته شده توسط حسام در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 2:44 |
نمی دونم  این پست فصل اول هست یا این جز فصل ها حساب نمی شه قصدم برای نوشتن چیزه

دیگه ای بود می خواستم فصل های نوشته هام چیز های دیگه ای باشه

می خواستم از گذشته بنویسم از اتفاقات...چیزای دیگه ولی خب مثل اینکه نشد!

امشب می خوام از روزش بنویسم نمی دونم چرا تصمیم گرفتم بیام اینجا اینا رو بگم

اول فال امشب می گم که با فالای قبلی فرق می کنه چون نیتش چیزه دیگه ای بودو واسه کسه دیگه ای

 

اگر به باده مشکین دلم کشد شاید        که بوی خیر ز زهد ریا نمیاید

جهانیان همه گر منع من کنند از عشق        من ان کنم که خداوندگار فرماید

طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم       گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید

مقیم حلقه ذکر پست دل بدان امید       که حلقه ای ز سر زلف یار بگشاید

ترا که حسن خدا داده هست و حجله بخت       چه حاجت است که مشاطه ات بیاراید

چمن خوشست و هوا دلکش است و می بیغش       کنون بجز دل خوش هیچ در نمی باید

جمیله ایست عروس جهان ولی هشدار        که این مخدره در عقد کس نمیاید

به لابه گفتمش ای ماهرخ چه باشد اگر       به یک شکر ز تو و لخته ای بیاساید

 

 

+ نوشته شده توسط حسام در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 2:35 |
امشبم مثل شبای قبل/ طبق معمول من بیدارم ولی خب یه کم فرق می کنه یعنی چند تا تفاوت هست

یه کیشو که نمی گم/ بعدیش اینه که اومدم توو وبلاگم می نویسم که شبای قبل جای دیگه می نوشتم

البته امشب غافلگیر شدم/ یعنی برنامه هام ریخت بهم حالا اونچیزی که می خوام نمی شه ولی یه

جوری جمعش می کنم.

خیلی وقته به این وبلاگ دست نزدم راستش دل و دماغش نبود ولی دلم نمیاد ببندمش ( گفتم دل

که هر چی می کشم از این دله) وقتی به آرشیو نگاه می کنم وقتی تاریخ اردیبهشت ۸۴ رو می بینم

میگم اه ه ه ه  پسر سه سال گذشت چطور دلت میاد ولی از طرف دیگه میگم دیگه برای چی بنویسم

با یه هدفی این وبلاگ باز کردم با یه ارزو  (ارزومه...) ارزویی که له شد خرد شد ارزویی که توو پست اخرم

گفتم درست تو اردیبهشت ۸۷ درست مثل این کتابا یا چمیدونم بعضی دیوان های شعر که یه اغازو

 پایانی دارن... پس باید بسته بشه شاید اینجوری قشنگ تر باشه ولی گفتم که این دل

نمی ذاره

نمی دونم شاید موضوعات کلا باید عوض کرد

اصلا بگذریم حالا که امشب اومدم

دیگه خودمم خودم از برنامه هام بگم که چیزی ندارم یا از شبایی که به صبح میرسونم؟؟؟؟

اصلا چیزی بگم؟

شاید یه چیزاییو تعریف کنم...

فعلا بزا فال امشب بگم:

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم                تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از ان شد که نصیحت شنود                 مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

انچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات                  در یکی نامه محالست که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود                   کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

انزمان کارزوی دیدن جانم باشد                     در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد                  دل و دین را همه در بازم و توفیر کنم

 

...

فکر کنم برا امشب کافی باشه

 

+ نوشته شده توسط حسام در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 3:14 |
ارزوی من...

 

ماه من...

"زندگی جذر و مد داره

دنیا یه عالمه ادم خوب و بد داره"

"همه که دشمن نمی شن

همه که پر ترک نمی شن"

 

خیلی کم پیدا می شه کسی روی حرفش بمونه

"زندگی که بدون غصه نمی شه

کسی که غصه نداشته باشه ادم نمی شه"

 

خدا رو چه دیدی شاید فردا باشه بهشت!!!

 

 

ارزومه...

همسفر بشی با من در سکوت یک جاده...

هستیه تو من باشم.

لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم.

تو غزاله من باشی.

تک ستاره روشن در خیال من باشی.

در شبی پر از رویا   پیش ماه و تو باشم   لحظه ای کنار دریا...

از سفر نگویی تو!!!

تو هم ارزویی کن  اوج ارزویی تو.

مثل لیلی و محنون پیروی کنیم از عشق

ای جنون بی قانون.

من برای تو باشم تو برای من تنها...

ودیگر هیچ...

 

ارزوهایم بود.

                                                                      

 

                                                                                پایان...(ح.ج) Jiang

                                                                                    تاریخی براش پیدا نکردم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط حسام در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:42 |
وقتی می بوسه تو رو  یاد من می افتی هیچ وقت؟

وقتی نازت می کنه  یاد من می افتی هیچ وقت؟  

وقتی گل میده بهت   یاد لی لی پوت می افتی؟

وقتی زل زدی بهش   یاد شکلک هام می افتی؟

یا که نه

  یاد من می افتی هیچ وقت؟  یا که نه؟ 

وقتی گریه می کنی سرت بغل می گیره

وقتی  می خندی بهش برای خنده هات می میره

 

وقتی با هم دیگه اید کنار هم این ور و اون ور

وقتی چشم غره میری واسه چشات می زنه پر پر

 

تو رو دوست داره مثل من یا که نه؟

تو رو روو چشاش می زاره یا که نه؟

تو رو دوست داره مثل من یا که نه؟؟؟

تو رو رووو چشاش می زاره یا که نه؟؟؟

 

مثل من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

وقتی آهنگی که با هم می شنیدیم گوش می دی  یادم می افتی؟

جایی که با هم  رفتیم  می ری یادم می افتی

وقتی دوستای قدیم می بینی    از من می پرسی

خیلی دوست دارم بدونم حالت چطوره راستی

هنوز عکسام نگه داشتی یا که نه؟ 

یاد من می افتی هیچ وقت؟؟؟

 

وقتی گریه می کنی سرت بغل می گیره

وقتی می خندی بهش برای خنده هات می میره

وقتی دلگیره ازت  تو رو می بخشه مثل من؟؟؟

واسه خندوندن تو می کشه نقشه مثل من؟

تو رو دوست داره مثل من یا که نه؟

اشکات روو تنش می باره یا که نه؟

تو رو روو چشاش می زاره یا که نه؟

مثل من؟؟؟؟؟؟

مثل من؟؟

 

 

 ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده توسط حسام در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 22:49 |
قطره قطره بارونو   اتاق تاریک

منو رویای تو و   یه راه باریک

تک و تنها واسه تو ترانه ساختم

توو غبار عاشقی دل به تو باختم

 

خاطره. خاطره.   خاطرات نمی خوام

خاطره. خاطره.   خاطرات نمی خوام

خاطره. خاطره.   خاطرات نمی خوام

خاطره. خاطره.   خاطرات نمی خوام

 

توی نیمه های شب  باز پریشونم

عشق من عاشقتم بزار بمونم

توووو جووونی قصمتم شد غم و غصه

دردمو به کی بگم من نمی دونم

به خدا دیگه رمق واسم نمونده

زندگی رو نمی خوام آره دیوونم  آره دیوونم

...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط حسام در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 1:36 |
 

نمی دونم چرا بغض گلوم  گرفته داره خفم میکنه

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

نه نمی تونم باور کنم

دارم دیووونه میشم

به خدا باورم نمی شه

نه نمی خوام اصلآ نمی خوام که باور کنم

نه نه نه ...

همه چیو سپردم به اونیکه اون بالاست

راضی ام به رضاششش

+ نوشته شده توسط حسام در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 0:46 |
 

 

هزار سال هم که بگذره  این دل من دوست داره

اگه دلت من نخواست  جواب خواهشم نداد

توی دلت می مونم تا بشم من فدات...

 

مگه چه کردم نازنین اشک های چشمم ببین

اشک چشمم که چیزی نیست خواستی بیا جونمم بگیر

من عاشق تو هستم   غرورمم شکستم

خراب می خونه شدم   از عشق تو که مستم    از عشق تو که مستم

 

ای آخرین امید من با تو ندارم دیگه غم

عذاب نده این دلم  دستت بذار توو دست من   دستت بذار توو دست من

 

هزار سال هم که بگذره این دل من دوست داره

اگه دلت من نخواست جواب خواهشم نداد

توی دلت می مونم تا آخرش بشم فدات


گفتم: خریدارت منم

گفتی: سخته باورش

گفتم: قسم به عشقمون قسم

گفتی: بمون تا آخرش

گفتم: پا به پای تو راهی میشم توو جاده ها

گفتی: راه ما شده از این به بعد از هم جدا

گفتم: دیوونه نشو  یه خواهشی دارم  بمون

گفتی: دیوونه تویی   آهنگ رفتن رو بخون

...

بیا که هم صدا بشیم  توو آسمون رها بشیم

بیا تا با هم بخونیم قصه ی با هم بودن

بیا تا باور بکنیم ما شدن تو و من

بگو که منتظرم یه روز بیای و  بهارو همرات بیاری

من یه کویر تشنه ام  منتظرم که تو بباری


من کی ام  عاشق و سرگشته ی لحظه های تو

توو ترانه هام پیچیده همیشه صدای تو




خیلی زیاد شد خب سال جدیدو  حرفای جدید...

 

 

+ نوشته شده توسط حسام در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 23:20 |
هنوزم ای یار تنهایم

به دیدار تو می آیم

باز می آیم

 

اگر فرصتی باشد اگر       مجال صحبتی باشد اگر

حرف خواهم زد

 

باورم کن    باورم کن

من که با تو صادقم

اگرچه  خسته ام   شکسته ام  اما

هنوزم عاشقم    عاشقم...

...

من باور کن که خیلی خسته ام...

 

اگر برایم هدیه ای می خواهی

مرا با خود ببر به پایان خواستن ها  به بالای رویاها...

بذار از داغی دستات بگیرد آتش تن من...

نذار پایان این احساس شیرین بشه غم بی تو بودن..........

تمام خوشیم اینه که دلم با تو رفیقه

 

بگو که گل نفرستد کسی به خانه ی من

که عطر تو پر کرده آشیانه ی من

 

 

بزن بارون بزن  خیسم کن   آبم کن   ترم کن

+ نوشته شده توسط حسام در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 22:51 |

یاد اون روز توی برف

 

یاد اون شب زیر بارون

 

یاد اون وقتا کنار رود خونه...

 

 

 

 

می نشستیم من و یار

 

دست توو دست     لب رو لب

 

می خوندیم واسه هم

 

 

 

یاد اون گلوله های برف

 

یاد اون قطره های بارون

 

یاد اون سنگای رنگارنگ...

 

 

یاد اون وقتا بخیر                  فقط من بودم یار

آره یادش بخیر یاد یار بخیر 

همون یار  با وفا...

پس چی شد ؟؟؟ چرا شد یهو  بی وفا؟؟؟ 


"من نیازم تو رو هر روز دیدن

 

از لبت دوست دارم شنیدن"

 

"می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه"

+ نوشته شده توسط حسام در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 1:23 |
زمستان

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت!

 

منم من  میهمان هر شبت

منم من  سنگ تیپا خورده ی رنجور

منم ...

 

نه از رومم  نه از زنگم  همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در.  بگشای.  دلتنگم

حریفا!میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

 

چه می گویی که بیگه شد. سحر شد. بامداد آمد؟

فریبت می دهد. بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

...

زمستان است                                                               (مهدی اخوان ثالث)


یاد زمستوون پارسال و سال قبلش افتادم

که یکیش برام بدترین زمستوون بود و بعدیش یکی از بهتریناش

حالا امسال قراره چی بشه؟؟؟

اگه سفرم جور بشه که قراره چیزای خوب پیش بیاد

ولی بعدش!؟

...

+ نوشته شده توسط حسام در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 0:46 |
باران

باران می باردو من در پی همسفری برای رفتن...

باران می باردو خاطراتم...

چه بگویم؟؟؟

دنبال که می گردی   به چه می اندیشی

این منم همان یار قدیمی چه شد که مرا دیگر نمی بینی؟!!

اون همه عشق و خاطره

نباید از یادت بره

خاطره خاطره  خاطره.......

چرا تموم نمی شن پس




باز هم دلم گرفت و گریه کردم

بازم به گریه هام می خندم

دوباره یه گوشه می شینم و واسه دلم می خونم

بازم دوباره دلم گرفته

دوباره شعرام بوی غم گرفته

کسی نفهمید غمم چی بوده...........

دوباره نمی خوام چشای خیسم کسی ببینه.

 

 

+ نوشته شده توسط حسام در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 23:42 |
نمی خوام...

 

می خوام که همه بدونن همه ی دردام تو بودی

 

می خوام یه حصار سنگی  دور قلبم بکشم

چونکه پشت این حصار قلبم یه کبوتر نشسته

نمی تونه پر بگیره آخه اون بالاش شکسته

مثل آتیش توو صحرا  یا که طوفان توو دریا   مثل ظلمت تووی شب ها

جون به لب موندم و تنهااا

می خوام تا دنیا دنیاست من دیگه تنها باشم

اگر پشت سر دنیا یه قیامتی باشه

اگه سر در قیامت به عدالت وا بشه

می بینی...


یکی بیاد اینا رو جمع و جور کنه!!!

کی می تونه؟؟؟

+ نوشته شده توسط حسام در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 0:11 |
دور از نشاط هستی و غوغای زندگی

دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود

آمد, سکوت سرد و گرانبار را شکست

آمد, صفای خلوت اندوه را ربود.

 

آمد, به این امید که در گور سرد دل

شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای

او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق

من بودم و سکوت و غم جاودانه ای

 

گفتم مگر صفای نخستین نگاه را

در دیدگان غم زده اش جستجو کنم

وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را

خاکستر از حرارت آغوش او کنم

 

نا گاه عشق مرده سر از سینه بر کشید

آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم

آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

آهی کشید از سر حسرت که :این منم!!!

                                                                                         (فریدون مشیری)


من و آوای گرمت را شنیدن          بدین آوا غم دل را زدودن

غم شیرین دوری بر من آموخت          سخن گفتن, غزل خواندن, سرودن

چه خوش باشد غم دل با تو گفتن          وزان خوش تر امید با تو بودن!!!

+ نوشته شده توسط حسام در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 16:34 |
توهم - خیال - رویا !؟

بزار خیال کنم که با منی

بزار خیال کنم که توو فکرمی

بزار خیال کنم منم اونکه دلتنگ می شی براش

اونکه وقتی تنهایی پر می شی از خاطره هاش

اونکه هنوز دوسش داری نه        اونکه به یادشی نه         اونکه هنوز به یادته اونکه هنوز به یادته

بزار خیال کنم توو دلتنگیات  به یادمی

بزار خیال کنم...بزار

 

دوباره فال حافظ دوباره توی فالمی

می دونی و می دونم که هنوز به یادمی

 

بزار خیال کنم بزار   " اگرچه بی خیالمی"

...

 

+ نوشته شده توسط حسام در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 23:38 |
گریه می کردم  افسرده بودم خسته بودم از این همه دروغ/ از این همه بی وفایی/

 از این همه لجبازی/ از این همه باید و نباید/ از این همه فکر/ از این همه دلتنگی 

 که یکی اسمش می زاره زور سرنوشت

یکی می گه تقدیر  یکی می گه تا برات تجربه بشه

ولی من نمی خوام هیچ کدوم از اینها رو نمی خوام  آخه چرا نمی زارید آدم اونجوری که دوست داره

زندگی کنه...        ای خداااااااااااااااااااا 

گریه کردم

گفت: بخند

گفتم: به چی بخندم  دلتنگم

گفت: بخند

گفتم: آخه چه جوری؟

گفت: بخند  بخند  بخند...  فقط بخند

خندیدم آره این بود که خندیدم

وقتی خندیدم

گفتند: به چه می خندی؟

گفتم: به غمم...

...


شانه هایت را دوست دارم تا گریه کنم نه نه تا بر آن تکیه کنم...

+ نوشته شده توسط حسام در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 15:46 |
چرا؟؟؟

نمی دونم از کجا شروع کنم نمی دونم حالم اصلآ خوب نیست

شاید بگی مگه مجبورت کردن بنویسی آره یه جورایی اجباره نمی تونم آروم بشینم نمی تونمممم

ولی اینو بدونید یکی از بدترین زمان های آپ کردنه...


آخه چرا؟ چرا این همه غم چرا غصه آخه برای چی؟؟؟هر جا میری بوی بی وفایی و بی معرفتی

یاد یکی از نظرا افتادم

سحر جان پرسیده بودی چرا اون نباید بدونه؟

واقعآ چرا؟  نمی دونم شاید نمیخواد قبول کنه نمیخواد اینو بفهمه که واقعآ یکی هست که اون براش

مهمه ... نمی دونم

انقدر حرف دارم برا گفتن شاید قبلآ  اینو گفتم آره اره گفتم

ولی گفتم حالم زیاد خوب نیست زیاد که نه اصلآ خوب نیست

دوست داشتم بیامو یه چیزی نوشته باشم

فعلآ...


 شاید اگر کویر دلت را سیلابی از اشک هایم سیراب کند  تمام اقیانوس ها را طغیان کنم

تو چه کردی با من با این دل که من اینگونه برایت می سرایم...

+ نوشته شده توسط حسام در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 23:52 |
کاش می دونستی جدایی از تو قلبم شکست و کم کرد

از من گذشتی تو بر نگشتی تنهام گذاشتی با کوه غم

...

با تو روزگار همیشه بود بهار

نه پاییز زرد  نه خزونی

دلم بی قرار غرق انتظار

می خونم تا تو بدونی...


بارون می باره

یادم میاره   قدم می زدیم توو بارون

دست توو دست هم

دور از رنج و غم

فقط خنده بود رو لبامون

خنده ها میره گریم می گیره

تو که نباشی می میرم...

 

 

+ نوشته شده توسط حسام در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 12:6 |
انقدر دلم پره

انقدر حرف برای گفتن دارم

انقدر گلگی دارم  که نمی دونم از کجا بگم به کی بگم

خیلیه هااااا  عاشق یکی باشی دیوونش بشی همه ی فکر و زندگیت بشه

بعد اون وقت طرف فکر کنه اصلآ برات اهمیت نداشته اصلآ برات مهم نبوده  ولی خب

انگاری همیشه همین جوری بوده نمی دونم شاید یه قانون نانوشتست.

آخه چرا؟؟؟؟؟


...

خسته ام

خسته از آن افکار

خسته از آن دوران

خسته از آن همه بی وفایی

هیییییییییییییییییییییییییییییییسسسس

گوش کن می شنوی؟؟؟

چه صداهایی میاد انگاری آشناست!!!

ولی من دیگه نیستم

...

 

DEAD

+ نوشته شده توسط حسام در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 2:22 |
تو چه دانی که من از چه ها خبر دارم

من آن دانم که تو هیچ از آن ندانی...

 

حرف زیاد داشتم برای گفتن ولی فیلم(unfaithful) نذاشت

تنها فیلمی بود که یه جورایی توش شخصیت خودم دیدم(Richard Gere)

باید اعتراف کنم خیلی روم تاثیر گذاشت یه جورایی به هم ریختم واقعآ زیبا بود...

کاش می شد یه کم گریه کنم...دلم پره ه ه ه

واقعآ عشق چقدر می تونه بی وفاییو  تحمل کنه!


می خواستمت تو رو     تنهام گذاشتی

برای اشکام وقتی نذاشتی

 

می خواستمت  می خواستمت  می خواستمت  ولی تو نموندی  ولی نموندی

عشقم بودی  عشقم بودی  عشقم بودی ولی تو نموندی  دلم سوزوندی...

+ نوشته شده توسط حسام در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 2:24 |
دل خزان زده ام  باغ ارغوان شده است

بهشت خاطر پژمرده ام  جوان شده است

 

همای بخت به گرد سرم کند پرواز

زلال شوق به رگ های جان روان شده است

 

پس از چه مایه صبوری.سکوت.تنهایی

دوباره بلبل طبعم    ترانه خوان شده است.

 

مگر که دوست به فریاد دادخواه رسید

که این خموش.ز سر تا به پا   زبان شده است!

 

دوباره چشمه لبخند او فروزان است

تنم ز گرمی این آفتاب    جان شده است!

 

چه روی داده مگر؟؟؟         بانگ بر زدم  گفتم

مگر که آن مه بی مهر  مهربان شده است؟؟؟

 

به مژده  جان و دل و دیده  یک صدا گفتند

دوباره عشق در این خانه میهمان شده است.

                                                                                (فریدون مشیری)

+ نوشته شده توسط حسام در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 1:26 |
چون میهمان به سفره  پر ناز و نعمتی

خواندی مرا به بستر وصل خود ای پری

هر جا دلم بخواهد  من دست می برم

دیگر مگو:  ببین به کجا دست می بری!

                                                  

با میهمان مگوی:  بنوش این  منوش آن

ای میزبان که پر گل ناز است بسترت

بگذار مست مست بیفتم کنار تو

بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت

 

هر جا دلم بخواهد  آری  چنین خوش است

باید درید هر چه شود بین ما حجاب

باید شکست هر چه شود سد راه وصل

دیوانه بود بایدو مست و خوش و خراب...

 

هر جا دلم بخواهد   آری به شرم و شوق

دست خزد به جانب سینه نرم تو

و اندر دلم شکفته شود صد گل از غرور

چون بینم آن دو گونه گلگون ز شرم تو...

 

چشمان شاد گرسنه مستم دود حریص

بر پیکر برهنه پر نور و صاف تو

بر مرمر ملایم جاندار و گرم تو

بر روی و ران و گردن و سینه و ناف تو

 

کم کم به شوق دست نوازش کشم بر آن

گلدیس پاک و پردگی نازپرورت

هر جا دلم بخواهد  من دست می برم

ای میزبان که پر گل ناز است بسترت...

                                                                                            (مهدی اخوان ثالث)

+ نوشته شده توسط حسام در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 1:40 |
امشب رفته بودم تو بالکن که...

یاد پارسال افتادم هر وقت دلم تنگ می شد می رفتم تو بالکن به آسمون نگاه می کردم

به ستاره ها  به خونه های اون سمت...

امشب هم باز مثل گذشته ها شد

نمی دونم دیگه خسته شدم  نمی دونم...

بعضی وقتا به این فکر می کنم که اگه کسه دیگه ای جای من بود چی کار می کرد

واقعآ چی کار می کرد؟؟؟

شاید منم باید دلم سنگی بشه!

+ نوشته شده توسط حسام در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 1:52 |
ساعت ۵ صبح کنار یه راننده توی یه نیسان نشسته بودم و تو جاده می رفتیم پیر مرد(راننده)

بیشتر از ۳ برابر من سن داشت....

یه دفه رادیو باز کرد:

من مانده ام تنهای تنهااااا        عزیزم  من مانده ام تنهای تنهاااا...

گل بونه ها!!!   نامهربانی  آتشم زد     آتشم زد    آتشم زد  ...

حالا حتمآ باید این آهنگ پخش می شد

دلم گرفت  دلم بدجوری تنگ شد  روزای قبل هم  دلم تنگ بود  ولی تنگ تر شد

تا بر گردیم خونه ساعت شد ۱۰... تو راه به خیلی چیزا فکر می کردم...

هیچ وقت این جوری ننوشته بودم  یه جورایی خوشم نمیومد  ولی این دفعه بد جوری

هوس کرده بودم که یه چیزی بنویسم

ببین تو رو خدا چه جوری یه سفر ۱ روزه نزدیک به یه هفته طول می کشه تازه اگه اصرار خودم نبود

حالا حالاها باید می موندم...

بازم حرف دارم برا گفتن ولی ترجیح می دم اینجا نگم

حرفام کسی می فهمه که با واژه های   دل    قلب   اشک   خوب آشنا باشه

بفهمه اینا یعنی چی...

 

 باقی ش بمونه برا بعد...

 

+ نوشته شده توسط حسام در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 1:48 |
یکی از دوستام بهم گفت چرا همش شعر می نویسی؟

از خودت بنویس...

می دونی من زیاد اهل حرف زدن نیستم بیشتر دوست دارم بشنوم البته حرف هم به مو قش می زنم

الآن چی باید بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هفته ی پیش این موقع شمال بودم...چقدر خوش گذشت اصولآ سفرهای مجردی

خیلی خوش می گذره البته خانوادگی هم خوش می گذره به شرط اینکه شلوغ باشه...


یه جایی خوندم:

وقتی دوستت قلبت می شکونه مثل اینه که با ماشین زده بهت و داغونت کرده اما وقتی

 می بخشیش مثل اینه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره زیرت کنه.!!.

واقعآ هم چین چیزی هست؟؟؟

+ نوشته شده توسط حسام در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 1:31 |
چه می کنی؟  چه می کنی؟

درین پلید دخمه ها

سیاه ها  کبود ها

بخارها  و  دودها؟

 

ببین چه تیشه می زنی

به ریشه ی جوانیت

به عمر و زندگانیت

به هستیت  جوانیت

چه می کنم؟ بیا ببین...

که بود و کیست دشمنم؟

بیاببین   بیاببین

شکفته های سبز را

چگونه زرد می کنم؟؟؟                                      (مهدی اخوان ثالث)

+ نوشته شده توسط حسام در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 1:58 |
باورم نمی شه دیگه تو من دوسم نداری

که به کلبه ی حقیرم دیگه تو پا نمی ذاری

باورم نمی شه عشقت مثل یاس باغچه پژمرد

تو نیومدی و شوقم توی دست لحظه ها مرد

گل خاطر تو یخ زد تو شب کویر قلبم

انتظار تو نمک زد به تن زخمی دردم...

توی اوج بی قراری دیگه صبر من سر اومد

روز و شب گذشتن اما خبری از تو نیومد...

من هنوزم بی قرارم واسه ی دوری چشمات

بیا تا قربون کنم من همه دنیام سر رات.....

+ نوشته شده توسط حسام در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 16:20 |
...تو که قلبم شکستی!

یادته گفتی می مونی؟؟؟

پس چرا عهد شکستی؟

می گفتی برات می میرم!!! اما من جای تو مردم 

 تو رو با هر چی که داشتم به دست خدا سپردم...

هیف اون چشای نازت هیف اون عشق قدیمیت

زجرایی که من کشیدم            الهی هیچ وقت نبینی...

+ نوشته شده توسط حسام در جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 16:14 |
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

قصه ی گذشته های خوب من

خیلی زود مثل یه خواب تموم شدند

حالا باید سر رو زانو بزارم

تا قیامت اشک حصرت ببارم

دل هیچ کس مثل من غم نداره

مثل من غربت و ماتم نداره

حالا که گریه دوای دردم

چرا چشمات اشکش کم می باره

سرنوشت چشاش کور  نمی بینه

زخم خنجرش می مونه رو سینه

لب بسته  سینه ی غرق به خون

قصه ی موندن آدم همینه

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد

تا قیامت دل من گریه می خواد...

+ نوشته شده توسط حسام در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 23:29 |