ولی باز دو دلم از گذشته ها بنویسم یا نه/نمی دونم اصلا اینجا بنویسم یا توو دفتری که دیگه
پیشه خودمه
راستش دلم نمیاد توو این وب چیزی ننویسم. حیف به خدا بعد از سه سال...
دارم به اینده فکر می کنم سه ماه پیش با خودم گفتم تا ۷و۸ سال شایدم ۱۰ سال خودمم و
خودم تنهای تنهاااا اخه قبل از اون موقع به ۳و۴ سال بعدش فکر می کردم فکر می کردم توو ۳و۴ سال
بعد باید یه خبرایی بشه ولی الان دیگه نه فکر کنم همون ۷و۸ سال... ولش کن اصلا
خیلی ارزوها داشتم که نشد اسمشم روشه دیگه ارزوو ...اااا پسر ببین دلت چیکار کرد باهات!
پس قضیه فالا چی میشه.. این حسی که داشتم.. این دلم که بهم یه چیزایی می گفت
حتما اشتباه کردم
ولی اخه چرا؟ چی باید بگم
هی می خوام زود بخوابم نمیشه
حرف زیاده/ فکر زیاده/ توو درست و غلطش موندم ...
دوست داشتم یه شعری بگم الان ولی حسش نیست
یه بیت تکراری اومد /یکی دیگه می گیرم
چقدر قشنگه:
نماز شام غریبان چو گریه اغازم به مویه های غریبانه قصه پردازم
بیاد یار و دیار انچنان بگریم زار که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من به کوی میکده دیگر علم بر افرازم
خرد ز پیری من کی حساب بر گیرد که باز با صنمی طفل عشق میبازم
بجز صبا و شمالم نمیشناسد کس عزیز من که بجز باد نیست دمسازم
هوای منزل یار اب زندگانی ماست صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
سر شکم امد و عیبم بگفت روی بروی شکایت از که کنم خانگی ست غمازم
الحق که حافظ برازنده توست...


